Poem

Águila calva.jpg
Eagle
By Persian poet: Nasir Khusraw (1004-1088AD)
Translated by Amir H. Ghaseminejad (c)  2016
 
روزي ز سـر سنـگ عقــابي به هـوا خاست
وز بهر طمع  بـال وپر خویش بـيــاراست
One day an eagle rose to the sky from the top of the boulder.
Motivated by greed, he groomed his feathers.
بـر راسـتـي بـال نـظــر كـرد و چنـيـن گفـت
امــروز هــمه روي زميـن زيـر پـر مـــاسـت
Looking at his rightly arranged feathers, he said,
“Today the whole face of the earth is under my wings.”
بـــر اوج چـــو پــرواز كـنــــم از نـظــر تـيــز
مـي بـيـنــم اگـر ذرّه اي انـدر تـه دريـاست
When I fly at the highest point,
I can see a mere particle at the bottom of the sea;
because of the power of my eyesight.
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن ان پشه عیان در نظر ماست
If a fly wriggles on shavings
Its movements would be clearly seen by my eyes.
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست
Bragged and boasted a lot, and had no fear of holly ordinance.
See, what the cruel spinning wheel dealt out:
ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی
تیری زقضا و قدرانداخت براوراست
Suddenly, as fate and decree had it,
one strong bowman struck an arrow from an ambush
straight at him.
بربال عقاب آمد آن تیرجگرسوز
وزابرمراورا بسوی خاک فروکاست
The liver-burning arrow landed on the eagle’s wing.
Causing his descent from the cloud to earth.
گفتا عجبست این که زچوبست و زآهن
این تیزی وتندی وپریدنش کجا خاست
He said, “That is a wonder, it’s made of iron and wood,
from where does it get its sharpness, swiftness, and flight?”
چون نیک نظرکردوپرخویش درآن دید
گفتا زکه نالیم که ازماست که برماست
When he looked carefully, he saw his own feather on it, and said:
“About whom can I complain? What came at me, is from me!”
حجت تو منی را زسر خویش بدر کن
بنگر به عقابی که منی کرد و چه ها خاست
The moral is: banish narcissism, or egotism, from your mind
look at the eagle who was arrogant, and what happened.

 

===========================================

“The wind sings of our nostalgia and the starry sky ignores our dreams. Each snow flake is a tear that fails to trickle Silence is full of the unspoken, of deeds not performed, of confessions to secret love, and of wonders not expressed. Our truth is hidden in our silence, Yours and mine.” ― Margot Bickel

=======================================

=https://www.youtube.com/watch?v=UUuKcOYLHCI =https://www.youtube.com/watch?v=SZwoehw3ThI

 

وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید    When he was ripping the collar of nonexistence by his creative hand,
وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می آفرید  When eternity was making your eyes at preexistence,
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید    When earth was wheedling you in the sky,
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید When thirst was tasting your flavor in my tears,
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی I fell in love with your eyes, there was neither heart nor mind
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی     I know nothing on madness and wisdom
یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود This loving happened instantly, the universe was that moment.
آن دم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود  The moment when your eyes robbed my self through my eyes
وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد  When I fell in love, Satan was ordered to bow low before me
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد Adam became more earthly and the universe bowed before him
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی It was me and your eyes, no fire, no mud
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی I know nothing on madness and wisdom
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر I fell in love with your eyes, may be a little more
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر Something beyond belief, may be a little more
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود The beginning and the end of the story was the experience of watching you
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود From then on, my image was in your pupils
من عاشق چشمت شدم … I fell in love with your eyes

شاعر : افشین یداللهی
Translation By Amir H. Ghaseminejad

=======================================

Rumi 61 Rumi 114

=======================================

The spring of my soul started to give blossoms آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

 
آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی
گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی
کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید
با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ
 

=================================== فردا تو می آیی ====================================== در آن بحرید کاین عالم کف او است

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2707/

==================================== من از دست تو بردم شکایت به قناری که من آواز عشقم ولی باور نداری

http://sayenegar.blogfa.com/post-1347.aspx

حافظ بیا دوباره غزل کهنه رو بر انداز

http://www.iransong.com/song/881.htm

======================================================

ای سرزمین من ، شور آفرین میهن

دور از توباد ای مرز باور دست اهریمن

ای خاک مهر آیین،آیینه ایمان

ای در پناه لطف یزدان جاویدان ایران

تو که دامانت لاله می جوشد

سحر از چشمانت ژاله می نوشد

وطنم ای دل ها جمله مجنونت

مست و شیدا کوه و صحرا دشت و هامونت

ای سرزمین من ، شور آفرین میهن

دور از توباد ای مرز باور دست اهریمن

ای خاک مهر آیین،آیینه ایمان

ای در پناه لطف یزدان جاویدان ایران

تا جان به تن دارم ،مهر وطن دارم

آیینه دریاست این شوری که من دارم

تا جان تو جاریست،آوازه می داریم

با آسمان عهد و پیمانی دیرینه داریم

ای سرزمین من ، شور آفرین میهن

دور از توباد ای مرز باور دست اهریمن

ای خاک مهر آیین،آیینه ایمان

ای در پناه لطف یزدان جاویدان ایران

==================================================

 

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوه‌ها لاله‌زارن
لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان
یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
لبش خندهٔ نور
دلش شعلهٔ شور
صداش چشمه و
یادش، آهوی جنگل دور
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان
یه جنگل ستاره داره.
====================================================

Puppet Opera Mowlavi (Rumi) with English Subtitled (Complete 2 Hours)

https://www.youtube.com/watch?v=4kJF9WC2Fbs
===================================
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
I sat like a mountain with invisible fire
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم
Hundreds of earth quakes will erupt when I wake up
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هوشنگ ابتهاج

 

 

شاه من  ماه من  رحمتی به حال زارم

بفکن از روی خود روشنی به شام تارم

آخر ای نگارم این فغان و زارم چشم ژاله بارم را

ای گل زندگی بیش از این مکن تو خوارم

گریه تا کی     ناله تا چند       سوزدم دل و کارم شده مشکل

دود آهم        بسته راهم          چون رسم به ماهم

یار جانی من اگر نماید نگاهی

نماید از شفقت نگاهی به ماهی

از شب غم من آن مه زداید سیاهی

عمر من از غم شد طی

صبر و تحمل تا کی

خون شد دل

بت جانان تو مرنجان دل پژمان ز ستم به خدنگ جفا

اگرت افتد ره سوی گلستان‌ها

برود گلها را سر به گریبان‌ها

تو بدین خوبی دریغا که هستی عاری از روی وفا

=========================================================

We are the revolution

 

My literature is totally committed with a new political attitude – human beings in search of their own identity.

We are the revolution taking place. We are responsible for the world in every sense – political, social, moral.
We are responsible for the planet. We are responsible for the unemployed.
We are responsible for the tyrants currently in power.
We are responsible for the torturers, the opressors.

Of course, we can blame the banks, the disaster that irresponsible people created in the financial system, the political repression, the inability of the Governments to hear what people has to say.

But this will not help the world to become a better place. We need to act, and we need to act now.

And we don’t need permission to act.

We are much more powerful than we think we are. Let’s use this power, use the strength that everyone has when he/she is following his/her real Bliss, Personal Legend, you name it.
We are the dreamers, but we are also the revolution.
Dreams are not negotiable. Dreamers can’t be tamed.

I outlined my declaration of principles in the links below. Do the same. And implement everything you think should be implemented.
Love
Paulo

1] All human beings are different. And should do everything possible to continue to be so.

2] Each human being has been granted two courses of action: that of deed and that of contemplation. Both lead to the same place.

3] Each human being has been granted two qualities: power and gift. Power drives a person to meet his/her destiny, his gift obliges that person to share with others which is good in him/her. A human being must know when to use power, and when to use compassion.

4] Each human being has been granted a virtue: the capacity to choose. For he/she who does not use this virtue, it becomes a curse – and others will always choose for him/her.

5] Each human being has the right to two blessings, which are: the blessing to do right, and the blessing to err. In the latter case, there is always a path of learning leading to the right way.

6] Each human being has his own sexual profile, and should exercise it without guilt – provided he does not oblige others to exercise it with him/her.

7] Each human being has his own Personal Legend to be fulfilled, and this is the reason he is in the world. The Personal Legend is manifest in his enthusiasm for what she/he does.
Single paragraph – the Personal Legend may be abandoned for a certain time, provided one does not forget it and returns as soon as possible.

8] Each man has a feminine side, and each woman has a masculine side. It is necessary to use discipline with intuition, and to use intuition objectively.

9] Each human being must know two languages: the language of society and the language of the omens. The first serves for communication with others. The second serves to interpret messages from God.

10] Each human being has the right to seek out joy, joy being understood as something which makes one content – not necessarily that which makes others content.

11] Each human being must keep alight within him the sacred flame of madness. And must behave like a normal person.

12] The only faults considered grave are the following: not respecting the rights of one’s neighbor, letting oneself be paralyzed by fear, feeling guilty, thinking one does not deserve the good and bad which occurs in life, and being a coward.
Paragraph 1 – we shall love our adversaries, but not make alliances with them. They are placed in our way to test our sword, and deserve the respect of our fight.
Paragraph 2 – we shall choose our adversaries, not the other way around.

12A] We hereby declare the end to the wall dividing the sacred from the profane: from now on, all is sacred.

14] Everything which is done in the present, affects the future by consequence, and the past by redemption.

15] The impossible is possible

Paulo Coelho

=======================================================

بینی جهان را خود را نبینی

تا چند نادان غافل نشینی

نور قدیمی شب را بر افروز

دست کلیمی در آستینی

بیرون قدم نه از دور آفاق

تو پیش ازینی تو بیش ازینی

از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟

مرگ است صیدی تو در کمینی

جانی که بخشد دیگر نگیرند

آدم بمیرد از بی یقینی

صورت گری را از من بیاموز

شاید که خود را باز آفرینی

اقبال لاهوری

=================================================

سکوت سرشار از ناگفته هاست

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.
می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می‌کنم می دانم؛
دست می سایم و می‌ترسم؛
باورمی‌کنم و امیدوارم؛
که هیچ‌چیز با آن به عناد برنخیزد.
می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وارهانم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و درکنارت پهلو گیرم؛
آغوشت را بازیابم،
استوای امن زمین را،
زیر پای خویش.

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

سپیده‌دمان از پس شبی دراز،
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم،
از دوردست،
و با سومین بانگش درمی‌یابم که
رسوا شده‌ام.

زخم‌زننده،
مقاومت‌ناپذیر،
شگفت‌انگیز،
و پرراز و رمز است،
آفرینش و همه‌ی آن چیزها که شدن را امکان می‌دهد.

هر مرگ اشارتی است،
به حیاتی دیگر.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.

در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.
به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

شبنم و برگها یخ‌زده‌است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برف‌زا بر آسمان درهم‌می‌پیچد،
باد می‌وزد و طوفان درمی‌رسد،
زخم‌های من می‌فسرد.
یخ آب می‌شود،
در روح من،
اندیشه‌هایم.
بهار، حضور توست؛
بودن توست.

کسی می‌گوید:
آری،
به تولد من،
به زندگیم،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانیم،
مرگم.

کسی می‌گوید:
آری،
به من،
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،
شنیدن پاسخ تو،
خسته نمی‌شود.

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

زیر پایم،
زمین از سم‌ضربه‌ی اسبان می‌لرزد.
چهارنعل می‌گذرند، اسبان،
وحشی، گسیخته‌افسار،وحشت‌زده.
به پیش می‌گریزند.
در یالهاشان گره می‌خورد، آرزوهایم.
دوشادوششان می‌گریزد خواست‌هایم.
هوا سرشار از بوی اسب است
و غم
و اندکی خنده.

در افق،

نقطه‌های سیاه کوچکی می‌رقصند،
و زمینی که بر آن ایستاده‌ام،
دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود و همین.
رویای آزادی
یا احساس حبس و بند.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.

گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.

از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،

از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،

باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،

درد مرگ را،

فروریختن را.

سروده‌ی مارگوت بیکل

ترجمه‌ی احمد شاملو